گوی فلزی با روکش نافلز :(

مسخره‌س. به خودم قول داده بودم اگر یه وقت این جا چیزی نوشتم پاک نکنم. الآن این طوری شده که یه چیزی می‌نویسم، قبل از این که بزنم منتشر شه با خودم فکر می‌کنم من که احتمالن از نوشتن این پشیمون می‌شم؛ بعد پاکش می‌کنم قبل از این که دکمه‌ی انتشار رو بزنم.

یا به خودم می‌گم "مطمئنی که می‌خوای الآن این رو پست کنی؟" بعد خودم جواب می‌ده "نمی‌دونم. مطمئن نیستم." بعد با خودم دست می‌دم و می‌گم "پس بیا پیش‌نویس بکنیم‌ش."


بگذریم! من که خیلی اهل خدا و پیغمبر و دین و ایمون نیستم. یعنی دوست دارم باشم ها. ولی خوب... نیستم دیگه. :)) ولی اون روز اون آقاهه یه کوچولو سوره‌ی انشراح رو تفسیر کرد؛ فکر کنم سوره‌ی مورد علاقه‌م باشه. :) خیلی مناسب این روزهاست. :د


بسم الله الرحمن الرحیم

الم نشرح لک صدرک

و وضعنا عنک وزرک

الّذی انقض ظهرک

و رفعنا لک ذکرک

فان مع العسر یسرا

ان مع العسر یسرا

فاذا فرغت فانصب

و الی ربّک فارغب

(امیدوارم توی نوشتنش سوتی نداده باشم.)


دیشب با یه طلبه(احتمالن مدافع حرم) هم کوپه‌ای بودیم. خوب بود دیدن یه آدمی که کلّن فاز زندگی‌ش با ما فرق داره. *_*


امیدوارم اون قدر قوی باشم که به جای این که زیر بار له بشم، بار رو لنگان لنگان به مقصد برسونم. :د ولی نیستم... ولی نیستم... ولی نیستم... :((


چرا آدم انقدر نوچ‌ه؟ (لوچ؟) :د که هنوز هیچی نشده به همه چیزای اطرافش می‌چسبه و وابسته می‌شه. قبلن این شعره رو نوشتم. ولی خب تکرار هم به هر حال آرایه‌ی ادبی‌ه. :-"

غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود / ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است

می‌شه غلام همّت خودم بشم یه روز؟ :(


حس یه گوی فلزی با روکش نافلز رو دارم که داره گرم می‌شه. =))


+ما صرفن ۴ تا آدم بودیم با مقصدهای مختلف. که ۴ تا هدف مختلف داشتیم؛ و برای مدّتی مسیرمون مشترک بود. وقت جدایی رسیده؟ نه... نمی‌خوام. نه این که نخوام... نمی‌تونم.


منبع این نوشته : منبع
نیستم ,می‌شه ,روکش نافلز ,غلام همّت ,العسر یسرا

بازم مشهد

یه مطلب نوشته بودم در مورد این یکی مشهد اومدنم. قبل از راه افتادن داشتم می‌نوشتمش. ولی خوب انرژی مثبتش بیش از حد زیاد بود. خیلی خوش‌بینانه به همه چی نگاه کرده بودم توش. اون موقع که نوشتم هم منتشر نکردم چون می‌خواستم یکی دو خط بهش اضافه کنم. و الآن که فکر می‌کنم همون بهتر که دکمه‌ی انتشار رو نزدم.

نمی‌دونم. شاید اصلن قرار نیست ته acm ما به جای خاصی برسیم. :)) مسخره‌س... جدّن تا حالا نتونستیم توی یه مسابقه اوّل بشیم؟ یعنی خب دوم و سوم زیاد شدیم. ولی حسرت اوّل شدن به دلم مونده. :-< شاید اصلن بی‌حکمت نبوده که اسم تیممون رو گذاشتیم on the way. همیشه تو راه خواهیم موند. =))

چه قدر ناراحت کننده که نمی‌دونستیم ران‌تایم ارورها به خاطر سایز کم استک سرور هستن. وقتی dfs رو کردیم bfs و اکسپت شد... وقتی تابع insert درخت trie رو غیربازگشتی زدم و اکسپت شد... آه... :(

ولی پوینت مثبت هم داشت. احسان رو دیدم بعد از یکی دو ماه. ^__^

یه لحظه حرفم رو قطع می‌کنم. خب من الآن دارم به این نتیجه می‌رسم که هر وقت توی هتلی که دیواراش نازکه ساعت از ۱۱ گذشت برم بخوابم. صدای اتاق‌های مجاور واقعن جالب نیست. :| :)) #اینسکیور

خب چای‌ساز رو گذاشتم جوش بیاد. صداش یکم سانسور می‌کنه قضیه رو. ‍♂️

بعله می‌گفتم. ای بابا رشته‌ی کلام پاره شد. :))

ولی راضی‌م از بازدهی امروزم. تونستم ۵ ساعت بیدار بمونم و حتّی ۴ ساعت و ۵۵ دقیقه از اون ۵ ساعت رو سرحال باشم! اتّفاقی بود که اصلن فکرش رو نمی‌کردم.

و مواجهه‌م با اون دختره! نه اون دیگه جاش این جا نیست. :)) ولی خیلی آکوارد بود. ‍♂️

سوال trieعه هم خیلی خوش‌گل بود. *_*

قهوه‌خونه(اسمش اینه اصلن؟) صبحی‌ه هم راضی بودم ازش.


منبع این نوشته : منبع
ساعت ,اصلن ,خیلی ,شاید اصلن

غر!

دیشب دو تا مشق زبان داشتم. دو سری مشق فیزیک و یه مشق ساختار و زبان کامپیوتر.

قرار بود یه سوال برای مبانی بچّه‌های سال پایینی هم آماده کنم.

این طوری شد که تکلیف «ساختار و زبان» و یکی از تکالیف «زبان» رو حل کردم و مسئول تمرینه مجبورم کرد بشینم پای آماده‌کردن سواله. تا ساعت ۳ نتونستم بخوابم و تهش ۳ تا از ددلاین‌هام میس شدن. =))

امروز رفتم دانشگاه، یه هو سرتی‌ای مبانی اومد گفتش اون ۲ تا سوالی که دیشب کلّن داشتی آماده‌شون می‌کردی رو تصمیم گرفتیم از تمرین حذف کنیم. خیلی عالی بود. اصلن له لهم... داغون داغونم. :)) #آقوی_همساده


مطلب از این روزمره‌تر می‌شه؟ :-<


منبع این نوشته : منبع

باز بسته

و دوباره این منم؛ با یه ترس گنده از این که «نکنه وابسته شده باشم»!


دوستام برام مهم هستن؟ یعنی خب اگر یه روز بفهمم منافعم باهاشون در تضاده، من کنار می‌کشم به نفعشون یا مجبورشون می‌کنم به نفعم کنار بکشن؟ نمی‌دونم. (مثل همیشه! نمی‌دونم...)


نمی‌دونم 16personalities تا چه حد درست و معتبره. ولی جدّن... من الآن تیپ شخصیتی‌م پیکارگر و دیپلمات‌(در درجه‌ی دوم)ـه؟! غیر قابل باوره.


اوّل هر ترم خر می‌شم و درس‌های صبح زود رو برمی‌دارم به این بهونه که «قراره این ترم سحرخیز بشم.» ولی تهش تنها چیزی که نصیبم می‌شه یه مشت نمره‌ی منفی حضور و غیابه. :)) منصفانه نیست حضور وغیاب اجباری. :( من دقیقن الآن که پاسی از شب گذشته انگیزه دارم تمرینای ap رو بزنم. معلوم نیست فردا عصر داشته باشم. معلوم نیست هر موقع دیگه‌ای داشته باشم. :( ولی هنوز می‌گم راضی‌م از این سیستم. نمی‌دونم چرا. مازوخیسم؟ :))


به یکی گفتم یه پروژه براش می‌زنم. هنوز حتّی نرفتم بفهمم که چه جوری باید پروژه‌هه رو بزنم. امیدوارم تا سال‌ها بعد نبینم طرف رو. :))


کات.


منبع این نوشته : منبع
نمی‌دونم ,داشته باشم ,معلوم نیست

یک نفر در را به روی حضرت پاییز باز کند!

یه دونه نارنگی گذاشتم تو دهنم. تا زیر دندونام له شد و آبش زد بیرون، با گوشت و استخونم(؟!) پاییز/زمستون رو حس کردم. چه قدر عجیب بود.

رعد و برق... ^____^

این درخت جلوی تراس علی اینا داره آروم آروم برگ زرد و کچل می‌شه. ۵-۶ ماه دیگه ولی دوباره به حالت نرمالش برمی‌گرده. خیلی قشنگ نیست این سیکل؟ *__*

باد و طوفان... ^____^

حجّت اشرف‌زاده - پاییز

منبع این نوشته : منبع
پاییز

آخ اگه بارون بزنه...

خیلی سرم شلوغ شده و ددلاین پشت ددلاین داره کمرم رو می‌شکونه. چه قدر خوبه. ^__^ قشنگ مجبورم زمانم رو مدیریت کنم. قسمت جذّاب‌ترش این جا بود که چند وقت پیش برام سوال بود که من وقتی یه عالم کار ریخته سرم بازدهی‌م بیشتره یا وقتی سرم خلوته. الآن خیلی غیرارادی به استیت شلوغی سر رسیدم و جواب سوالم رو پیدا کردم. ^_^
ولی پوینت ناراحت کننده‌ش اینه که من الآن یه ۲۰ واحد کوچولو دارم و یه مسئولیت کوچیک توی کدکاپ و یه مسئولیت کوچیک تو حلّی ۱۰ و یه مسئولیت کوچیک تو دوره طلا و انقدر احساس سرشلوغی دارم. فکر نمی‌کردم با این تعداد از چیزای ایزی کوچولو انقدر احساس سرشلوغی کنم. :))

دقیقن نمی‌دونم از کِی ولی یه روز تصمیم گرفتم مشقا رو کپ نزنم. نمره‌هام کم می‌شه و خیلی وقتا بخش زیادی از وقتم برای چیزی که به نظرم مسخره‌س هدر می‌ره. ولی ته‌ش می‌بینم از کسی کمک نگرفتم  و خیلی خیلی حال می‌ده. :))
مقاله‌ی ادبیات طلعت اوجش بود. اسی اومد گفت من یه مقاله ۳۰ صفحه‌ای پیدا کردم و می‌تونم به جز خودم اسم ۲ نفر رو بنویسم پاش، اسم تو رو بنویسم؟ واقعن حال داد تهش که خودم یه شب تا صبح بیدار موندم و با کلّی بدبختی از تو دو سه تا کتاب و سایت مقاله‌هه رو جمع و جور کردم. :>>>

کارگاه عمومی برداشتم این ترم. اتومکانیکش امروز تموم شد و به محض این که از کلاس اومدم بیرون جزوه‌ای که اوّل اتومکانیک می‌دن تا از روش بخونیم رو فروختم به یه سال بالایی ریاضی. حس این دلّال شکم گنده‌ها رو داشتم. :)) گرچه کارم ربطی به دلّالی نداشت!


بزرگ‌ترین سوالم الآن این هست که با دوستم خونه اجاره کنم یا نه. می‌ترسم هم‌خونه‌ایش بشم و پولام تموم شه و مجبور شم به خاطر پول کار کنم. :-اس

واهاهاااای. بعد از ظهر داشتم با کلّی آرزو و خواستارمندی(!!!) آهنگ هفته‌ی خاکستری فرهاد رو گوش می‌دادم. اون جاش که می‌گه "آخ اگه بارون بزنه..." و الآن وسط پارک ملّتم و یه هو بارون گرفت. بهتر از این می‌شه اصلن؟ ^___^

منبع این نوشته : منبع
خیلی ,الآن ,بارون ,مسئولیت ,کوچیک ,مسئولیت کوچیک ,بارون بزنه ,احساس سرشلوغی ,انقدر احساس ,پیدا کردم ,انقدر احساس سرشلوغی

برگ عشت

موقع نوشتن پست قبل از این ناراحت بودم که بلاگ داره لوسم می‌کنه... و از جامعه دور! حرفایی که قبلن با دوستام می‌زدم و نزدنشون من رو منفجر می‌کرد، باعث می‌شدن ناخودآگاه ارتباطم با دوستام حفظ بشه. ولی وقتی یه خرده از دوستام دور شدم، بدون این که خودم بفهمم، اون حرف‌ها رو توی بلاگ می‌نوشتم. دوست داشتم دیگه به جز در موارد خاص این جا چیزی ننویسم. ولی هنوز هم دوستام دور هستن خیلی! چه از نظر مادّی(مشغله دارن و...) و چه از نظر معنوی(دیگه فکرهامون شبیه نیست و...)!
آدم‌های جدیدی پیدا کردم که فازشون رو دوست داشتم. ولی می‌ترسیدم اون‌ها از من خوششون نیاد و خیلی باهاشون صحبت نمی‌کردم. (اعتماد به نفسم کِی انقدر کم شد؟) این طوری شده که الآن دوباره دارم توی شرایط غیراضطراری پست می‌ذارم. مسخره نیست؟

بدنم ضعیف شده. نمی‌دونم چرا. بعضی وقت‌ها freak می‌زنم که یه مریضی خفن گرفتم و قراره تا چند وقت دیگه بمیرم. :)) یعنی خب به احتمال زیاد این شکلی نیست. ولی این فکره به طرز عجیبی حس خوبی می‌ده. یه حس خوبی‌ـه که ناشناخته‌ست برام!

داشتم فکر می‌کردم که شاید یه هدفی جلومونه؛ به طور فطری بهش تیر می‌زنیم. اوّل بچّه‌ایم و زورمون کمه. تیرهامون حتّی به هدف نمی‌رسه. چند تا تیر اوّل رو می‌زنیم و فکر می‌کنیم اصلن درستشم همینه که تیرهامون بیفتن جلوی پامون و تا آخر حتّی تلاش نمی‌کنیم زورمون رو زیاد کنیم یا از زورمون استفاده کنیم. یکی دیگه شاید حواسش باشه و خودش رو قوی کنه و کم‌کم تیرهاش به سیبل برسن. ولی همین که تیرش به سیبل رسید دیگه دست از تلاش برداره و نخواد هدف‌های دورتری رو بزنه. یکی دیگه شاید تا تهش تلاش کنه و مدام خفن و خفن‌تر بشه.
اون آدم خفن عنوانش چیه؟ عارف مثلن؟

حکایتم حکایت بچّه‌ای‌ـه که گشنه‌س و می‌ره غذا بخوره. می‌بینه داغه. تصمیم می‌گیره تا آخر عمرش غذا نخوره.
حکایت خیلی از تصمیم‌ها هم همین‌ـه که آقاهه بعد از این که تا خرخره غذا خورده، به غذا فکر می‌کنه و حالش بد می‌شه. تصمیم می‌گیره برای همیشه غذا خوردن رو ترک کنه. یا مثلن چند ساعت چیزی نمی‌خوره و به شدّت گشنه‌ش می‌شه. تصمیم می‌گیره همیشه غذا بخوره.
با این که دو تا پاراگراف قبلی مثالشون شبیه بود، ولی برای دو تا منظور متفاوت نوشته بودمشون. عجیب شد که تهش شبیه هم شدن. :))

یه thread توی ذهنم باز شده که خیلی بیشتر از توانایی من ذهنم رو مشغول کرده. نه دلم می‌آد killش کنم نه جرات دارم به سرانجام برسونمش. مسخره‌س. :))

منبع این نوشته : منبع
دوستام ,خیلی ,تصمیم ,می‌گیره ,زورمون ,شبیه ,تصمیم می‌گیره ,می‌شه تصمیم ,دیگه شاید ,دوست داشتم ,می‌شه تصمیم می‌گیره

هوممم...

بود آیا که در میکده‌ها بگشایند / گره از کار فرو بسته‌ی ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند / دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان / بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
نامه‌ی تعزیت دختر رز بنویسید / تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب / تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند / که در خانه‌ی تزویر و ریا بگشایند { :((( }
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا / که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند

نمی‌دونم. شاید الآن صرفن چون این مریضی لامصب یه هو اومد سراغم و توی حالت عادّی نیستم دارم این پست رو می‌ذارم. شاید هم واقعن نقطه‌ی تعادل پایدار این بازی این جا باشه. شاید هم پایدار نباشه. ولی به نظر که پایدار می‌آد.
من رانندگی‌م بد نبودا. گواهی نامه هم که همه ذاتن دارن. مسیر رو هم داشتم درست می‌رفتم به نظرم. ولی نفهمیدم چی شد که یه هو جادّه پیچید و من نپیچیدم. نه البته. من پیچیدم جادّه نپیچید. شاید چشمام ضعیف شده. همین دیگه. به نظرم پست ۱۰۰ پست مناسبی بود برای این که بگم من دارم می‌رم عینک بخرم. امیدوارم نمره‌ی عینکه به چشمم بخوره. عینک مناسب چشم نباشه خیلی بدتر از اینه که کلّن نباشه. فکر کنم... نه خیلی چرت گفتم. (آره خیلی چرت گفتی.)

ابرهای همه عالم شب و روز...

و من الله التّوفیق

منبع این نوشته : منبع
بگشایند ,شاید ,خیلی ,پایدار ,نباشه